بی خوابیِ مقدس!

ازش پرسیدم: "به نظرت باید حتما رو به قبله بشینم؟" خندید گفت: "برای خدا چه فرقی داره؟ هرجور راحتی بشین..." راست می‌گفت برای خدای ح فرقی نداشت که چه جوری بشینه، سرسری وضو بگیره یا جوری که مطمئن باشه آب به همه جا رسیده، نمازش رو تند تند بخونه یا با تمرکز، دعاهای شب قدر رو حتما بخونه یا نه... برای خدایی که به من معرفی کرده بودن اما همه چیز مهم بود! نماز باید شمرده خونده میشد، وضو باید با وسواس گرفته میشد، شب قدر خوابیدن گناه بود و...

چهار زانو نشستم روی مبل رو به تلویزیون، برق‌هارو خاموش کردم که موقع زمزمه‌ی بندهای جوشن کبیر، از ح خجالت نکشم و لازم نباشه هی اشک‌هام رو از صورتم پاک کنم... چند دقیقه بعد، وقتی به خودم میام میفهمم صدای خروپف ح که یکی دو قدم اون طرف تر وسط پذیرایی طاق باز روی زمین خوابیده لا به لای صدای دعایی که از تلویزیون پخش میشه گم شده!

یادم میاد سال‌ها قبل، شاید وقتی نوجوون بودم، درست تو همچین شب‌هایی، بابا اجازه نمی‌داد زود بخوابم. نباید تخمه میخوردیم، نباید فیلم میدیدیم، نباید می‌خندیدیم... بلکه باید حتما می‌رفتیم اون سر شهر تو مهدیه به زور جا برای نشستن پیدا میکردیم و جوشن میخوندیم و قرآن سر می‌گرفتیم... هروقت هم من نمی‌خواستم باهاشون برم بابا حسابی عصبانی می‌شد، بهم سرکوفت میزد، فحش میداد و طبق معمول برای مامان بخاطر طرز تربیتم اظهار تأسف می‌کرد... بعد من درحالی که برخلاف میلم مجبور بودم ساعت‌ها مچاله وسط جمعیت بشینم و هی به زور جابجا بشم که بتونم گز گز پاهای خواب رفته‌ام رو تحمل کنم، با چشم‌های خواب‌آلود بندهای جوشن کبیر رو می‌خوندم و به خدا التماس میکردم از شر بابا خلاصم کنه! وقتی هم مراسم تموم میشد، مامان مجبورم می‌کرد از خرماهای توی دست بابا که باهام قهر بود بردارم و بهش بگم: "قبول باشه!" و یادش بخیر با چه کراهتی این کارو میکردم...

بعدها هرچی بزرگتر شدم، دعاهام هم عوض شد، دغدغه‌ها و خواسته‌ها و مشکلاتم مثل گلوله‌ی برفی که از دامنه‌ی یک کوه بلند به پایین میغلطه، هی بزرگتر و بزرگتر میشد... به جایی رسیده بودم که شب‌های عادی نمی‌تونستم بخوابم چه برسه به شب قدر... دیگه اونقدر عاجز شده بودم که دعا می‌کردم به جای مرگِ بابا، خودم بمیرم. وقتی دیدم انگار دعاهایی که برای مرگ میکنم به عرش نمیرسه، تغییر مسیر دادم و از خدا میخواستم حداقل یک شوهر مهربون نصیبم بشه که علاوه بر رهایی از خونه‌ی بابا، همه‌ی بداخلاقی‌هایی‌ که ازش دیدم، برام جبران بشه... چند سال بعد که دیگه قید ازدواج رو هم زده بودم و گرفتار روابط بی هدف با آدم‌های رندوم شده بودم، وسط الغوث گفتن‌هام از غلط‌هایی که کل سال کرده بودم توبه و استغفار میکردم... تا اینکه این اواخر، با گذشت زمان بابا دیگه حساسیتی برای شرکت در مراسم نداشت و من می‌تونستم خونه بمونم... نه خبری از دعا بود نه استغفار... با خودم فکر میکردم خدا اگر این همه سال صدای من رو می‌شنید حتما یه کاری می‌کرد یا شاید واقعا مشکل از من بود که هیچ جوره خواسته‌هام مستجاب نمیشد پس پافشاری دلیلی نداشت... به هرحال نمی‌تونستم با خدایی حرف بزنم که خالقِ آدمی مثل بابا بود! دقیق نمی‌دونم یواش یواش بود یا ناگهانی اما نماز، چادر و اعتقادات رو بوسیدم و گذاشتم کنار... دیگه هم برام مهم نبود بابا چقدر بابت این موضوع سرزنش یا تحقیرم کنه یا مامان چقدر نصیحتم کنه...

اما امشب، نه به زور بابا یا مچاله شده وسط جمعیتِ مهدیه، بلکه تو تنهایی خودم، جلوی تلویزیون، دور از خونه‌ی بابا، کنار همین شوهر مهربونی که یک روز موضوعِ دعاهام بود، من با هر بندی از جوشن که با استیصال و عجز زمزمه میکنم، تو اشک‌های خودم غرق میشم... ملتمسانه دعا میکنم و شرمگینانه استغفار... و دلم اونقدر شکسته که با هر اسمی که از خدا میارم اشکِ شوری سر میخوره بین لب‌هام...

وقتی به ح که راحت و سبک خوابیده نگاه میکنم به حالش حسرت میخورم که چقدر با خدای خودش راحته و همون قدر که برای هیچ چیز سخت نمیگیره، خدا هم براش سخت نمیگیره...

در نهایت من امشب به خدای خودم، به خدای ح، و به هر بندی از زیباترین دعایی که تو عمرم خوندم، التماس کردم که یک جوونه توی دلم بکاره...